نخست بار صدای او را در جزیرهxad ی هرمز شنیدم. صبح بود و داشتم چای تیار می کردم و او ترانه ی Anywhere on This Road را می خواند. این صدای Lhasa de Sela بود. مادرش عاشق بودیسم و تبت و نام او را لهاسا, گذاشت
انگار مارمولک,ی بودم که زنی فربه با دمپایی زده بود روی کمرش. زنی که بوی ماهی سرخ کرده گرفته باشد و موهایش را چند روز پیاپی نشسته باشد. بدنم را روی صندلی کش می آورم. قوس می دهم. می پیچم به خودم. فایده ا
"برای یک کولی, که یک تنه، یک دشت را عاشق بود "
لرزی عجیب افتاده بود تو تنم. از درون لرز داشتم. گرم نمی شد وجودم لامصب. از هفت و نیم صبح جمع شده بودیم تو حیاطِ ستاد برای تقسیم. ده و نیم ب
دستمالِ چارخانهْ طرح، رویم را خشک کردم با آن. نَم نشسته بود روی صورتم و طرزی داشت بوی نخ های دستمال انگار چوبِ جنگلی که باران خورده باشد. آمدم کنارِ پنجره و سَرَک کشیدم به کوچه که رهگذری آرامْ آرام دن
رختِ بَرَش رنگ به رنگ آی قشنگ بود؛ که چشم دوخته بودم به قد و بالاش بلند. بلند که نه به قامت، هرچند قامتش قیامت اما کشیده به تناسب. از قضا کمی فربه و گوشت آلود، مچ های پا محکمِ بر زمین و ساق ها سیمین ا
بغضِ مادر که شکست غروب بود. هنوز نورِ خورشید بود، اما کم رنگ که مادر گریه کرد. هوا جورِ دیگری بود، مانند تمامِ وقت هایی که بلاتکلیف نگاه می کردم به کوچه ی خالی از بچه های غروبِ بی کس و کارِ جمعه که
تو نشسته بودی توی حیاط زیر آفتاب,. تکیه داده بودی به دیوار آجری با موهای باز و آفتاب, می خورد به موها و صورت و دستهای تو. یقه ی پیراهنت باز بود کمی آنقدر که سپیدی پوستِ سینه ات نور خورشید را بازتاب می د